❥وبلاگ هلن پلن(ง°ل͜°)ง❥وبلاگ هلن پلن(ง°ل͜°)ง، تا این لحظه: 3 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره
◕‿- هلنا εïз◕‿- هلنا εïз، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 28 روز سن داره
(◡‿◡✿) ملیکای من ❤(◡‿◡✿) ملیکای من ❤، تا این لحظه: 22 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره

نِت‌بوک

خوشبختی یعنی منتظر شادیهای بزرگ نماندن و کیف کردن از چیزهای کوچک

(◐.̃◐) یک سفر عالی در شمال✿

1401/12/15 14:28
126 بازدید
اشتراک گذاری

🌺اول دفتر به نام ایزد دانا

صانع پروردگار حیّ توانا

اکبر و اعظم، خدای عالم و آدم

صورت خوب آفرید و سیرت زیبا🌺

سلام دوستای قشنگم☀️

امروز اومدم یه چیز را تعریف کنم.فکر کنم سال 98 بود که ما رفتیم شمال.من اون سال میرفتم سوم و خیی شوق داشتم چون میشدم بزرگ مدرسه و خیلی حال می کردم.اون موقع ها هنوز خواهرم نرفته بود دانشگاه و پیشم بود.یادمه 7 ساعت راه بود تا شمال و خیلی خسته شدیم ولی عوضش رسیدیم به دریا و یه عالمه خوراکی های خوش مزه گرفتیم.یادمه تو راه به یه جایی رسیدیم که ابر بود و خیلی سرد بود من خیلی میترسیدم و گریه می کردم ولی مامان و بابا و خواهرم خیلی لذت می بردن و براشون دلنشین بود.وقتی از اونجا رد شدیم گفتم حیف کاش لذت می بردم مامانم گفت اشکال نداره تو راه برگشت بازم به اینجا می خوریم و بیا عکس بگیریم منم خوشحال شدم و قبول کردم خلاصه گذشت و ما رسیدیم به دریا رفتم با ماسه ها قلعه درست کردم و قلوله ماسه ای درست کردم و به دوستایی که تازه باهاشون دوست شده بودم پرت کردم یهویی ابرا توی هم رفتن و بارون شدیدی گرفت من اونجا بودم و یخ زدم هیچی با خواهر و مامان و بابا رفتیم ویلا شبش  یه شام مفصل و خوش مزه خوردیم و رفتیم سینما یه فیلم گذاشت به اسم خجالت نکش فیلم جالبی بود اما من وسطش خوابیدم و..همینجوری 4 روز گذشت و وقتش بود برگردیم توی راه برگشت همش افتاب بود و خبری از اون ابرا نبود اولش ناراحت بودم و بعدشم..پایان🤗

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نِت‌بوک می باشد